تبليغاتX
نا گفته هاى يك زن جوان
سلام به همه دوستای خوبم چرا جواب سلاممو نمیدید عجب حالا چرا چپ چپ نگاه میکنید بابا مگه چی شده همش چند هفته ای نبودم عیب نداره حالا عوض این چند وقته اونقدر وراجی میکنم تاخسته بشید. ولی خودمونیما چه احساس خوبییه وقتی چند وقتی نیستی و میای میبینی دوستای خوبت همه به فکرتن و نگرانت خیلی ازتون ممنونم که این احساس قشنگو به من دادید.

.

خوب بگم از ماجراهای خودم. این چند وقت خیلی سرم شلوغ بود اخه خواهر شوهر شدم بالاخره داداشم بعد از کلی ناز کردن برای مامانو بابام زن گرفت و روز زن عقد کنونشون بود بماد که تو عقدش چقدر حرص خوردم ولی درکل خوش گذشت خیلی هم بهم میان امیدوارم خوشبخت بشن هر چند من از برادرم محبت انچنانی ندیدم ولی امیدوارم زنش خوب باشه و با هم صمیمی بشیم .

 

حالا میرسیمبه ماجراهای قوم الظالمین که همون خانواده شوشو میشن از ماجرای دعوای قبلی که خبر دارین ما با پدر شوهرم قهر بودیم و نمیرفتیم خونشون مادر شوهرم که باعث همه این دعواها بود سعی میکرد خودشو تو دله احسان جا کنه و تقصیرا رو بیاندازه گردنه بابای احسان که به هدفشم رسید و ما با مامانش بهتر از قبل شدیم .تا اینکه چند روز پیش فهمیدیم مادرشوهرم چشمشو عمل کرده و رفتیم دیدنش و اونجا احسان با پدرش صحبت کردن و تقریبا اشتی کردن حالا جالب اینجاست که خودشون با  پسرشون دعوا کردن و بعدشم اشتی کردن یعنی اصلا موضوع به من ارتباطی نداشته و حتی من بیشتر سعی میکردم اشتی کنن و با مادرشوهرم رفتارم خوب بود با وجود بی احترامیهای اونروزش ولی حالا اونا به من اخم میکننو قیافه میگیرن بازم مثل همیشه کاسه وزه ها سر من میشکنه و تقصیرارو میاندازن گردنه من .

منکه موندم اینا چه مشکلی دارن خدا هر چه زودتر شفاشون بده منم از این عذاب راحت کنه حالا پدره که قیافه گرفته هیچ دخترشونم از اونا بدتر ای کاش منم مثل خودشون بودم و زبون درازی میکردم حداقل اینقدر حرص نمیخوردم کار من شده اینکه هر وقت هر کدومشون قیافه بگیرن منم یه کم اخم میکنم تا بیان و با هام بخندن سریع منم میخندم واصلا به روی خودم نمیارم که تا دیروز چه رفتاری با هام داشتن  هر کارم میکنم نمیتئونم این اخلاقمو تغییر بدم.

 دیروز داشتم تو ذهنم زندگیمو مرور میکردم به این نتیجه رسیدم که تو کل این چند سالی که از خدا عمر گرفتم نتونستم به کسی تیکه بیاندازم و حرف دلمو بزنم یا به اصطلاح جواب کسیرو کوبنده بدم تا خفه بشه و دیگه تیکه نیاندازه نه تنها دررابطه با خانواده شوهر بلکه در ارتباط با دوستام و حتی خواهرو برادرم همیشه قسمته اسیب پذیرمن بودم و اونا خیلی راحت تونستن حرفای دلشونو بزنن و ناراحتیشونو نشون بدن من تا اومدم تو ذهنم بگردم دنبال جواب براشون روز تموم شده و شب لعنتی رسیده و کلانجارای من با خودم نمیدونم این چه مشگلیه که من دارم چرا وقتی میخوام جواب کسیرو بدم و از حقم دفاع کنم دستو پام ملرزه ای هزاران بار تصمیم میگیرم ایندفعه اگر کس چیزی بهم گفت کوبنده جوابشو بدم ولی بازم نمیتونم اصلا نمیشه جمله هارو نمیتونم کنار هم بچینم از جو دعوا و اعصاب خوردی فراریم امیدوارم خدا به من هم شفا بده.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 
سلام به همه دوستای گلم امیدوارم همتون شاد و سرحال باشید .

یکی از دوستان تو نظرات برام نوشته بود چرا میخوای همه از زندگیت سردربیارن باید به اون دوست عزیزم بگم اینجا یه محیطه مجازییه نه من شما و بقیه رو میشناسم نه شما منو وفکر نمیکنم وقتی همدیگرو نمیشناسیم این جمله معنایی داشته باشه من اینجارو محلی قرار دادم که تمام خاطرات زندگیمو بنویسم تا هم برای خودم محفوظ بمونه و هم دیگران بیان بخونن و از تجربیاتم استفاده کننو گاها راهنماییم کنن .دوست عزیزم ما تو دنیای واقعی به اندازه کافی فیلم بازی میکنیم تا کسی سر از مشکلات و زندگیمون درنیاره ولی اینجا دلیلی برای این کار نیست مگر اینکه زندگی ادم اونقدر پر از گناه و نامردی باشه روش نشه حتی اینجا بنویسه..........خوب بگذریم امیدوارم دوست خوبم جوابشو گرفته باشه.

من تصمیممو بالاخره گرفتم و نمیخوام برم خونه پدرم بعد از اینکه کلی فکر کردم و با احسان مشورت کردم دیدم بازم دو دل هستم این شد که زنگ زدم به  دفتره استخاره ای که تو قم هست وخیلی بهش اعتقاد دارم که اونم بد دراومد و من کاملا منصرف شدم .چند دقیقه از گرفتنه استخاره نگذشته بود که مامانم زنگ زد دیدم صداش گرفتست گفت بابا میگه کی اسباباتو جمع میکنی گفتم مامان حالا تو چرا ناراحتی گفت سارا اومده بود اینجا وکلی قشقرق به پا کردکلافه که چرا به ساحل اینقدر اهمیت میدید مگه من ادم نیستم اگه اون بیاد اینجا نمیذارم اب خوش از گلوش بره پایین واز این حرفا.
واقعا که ادم یه خواهره اینجوری داشته باشه تا هفت نسل بعدشم نیاز به دشمن نداره فکر نمیکردم یه روز همخونم اینقدر دشمنم باشه راستشو بخواید منم کم کم دارم مثل خودش میشم دیگه واقعا ازش بدم اومده خلاصه به مامانم گفتم من نه اینکه به خاطره حرفه سارا بلکه به خاطر اینکه استخاره بد اومده نمیخوام بیام که بابا گفت نه به خاطر حرفه سارا هم که شده بیا من هنوز نمردم که اختیار مالمو بده دسته اون به اون ربطی نداره منم کلی بهش توضیح دادم که چون به این استخاره اعتقاد دارم بیام بد میشه و بابا هم راضی شد حالا فکرشو بکنید اگه میرفتم سارا هرروز میخواست یه بساط دعوا جور کنه و اعصابه همرو خراب کنه اخرشم بیاد اونم بشینه تو یکی از واحدا و اعصابخوردیها شروع بشه .
ولی بچه هر چقدرم بدو پست باشه بازم پدرو مادر نمیتونم ولش کنن یادمه اون روز مامانو بابا اونقدر ازدسته سارا عصبانی بودن که میگفتن اون دختره ما نیست ولی امروز با هم رفتن بیرون شایدم حتی یادشون رفته سارا چه بلاهایی تو زندگیم سر من اورده فقط من وقتی میگم یادشون میافته و میگن حق با توست ولی گذشت کن واقعا پدرو مادر چه دله بزرگی دارن.

خوب از این موضوع که بگذریم میرسیم به ماجراهای ما و خانواده شوشو که همیشه ادامه داره چند وقت پیش با خوبی و خوشی وخنده رفتیم خونه مادرشوهرم که مثلا بهشون سر بزنیم از در که رسیدیم مادرشوهرم مثله برج زهر مار اومد اومد استقبال وبه زو یه خوش امد گفتو بقیش همش تو اشپذخونه بود منو احسانم همش بهم نگاه میکردیم ولیله رفتاراشو نمیدونتیم بعد از یک ساعت سکوت پدرشوهرم اومد همراه با یه کاغذ که گذاشت جلوی احسان گفت ببین این لیسته کمکایی که تا حالا به شما کردم تا حالا کله کمکش به ما شاید 7 ملیونم نشهه ولی نوشته بود 23 ملیون بهتون کمک کردم که احسان حسابی عصبانی شد وکلی باهم بحث و دعوا کردن این وسط مادرشوهر همیشه در صحنه که باعث همه فتنه هاستت ساکت نشسته بود و هیچی نمیگفت احسانم بهش گفت خوب بابارو یاد دادی حالا خودت ساکتی بعدشم اومدیم خونه و یه دفتری احسان داشت که هرچی از باباش تا حالا گرفته بود اونجا نوشته بود اومدیم خونه و اونو برد پدرش که دیده بود همهچی با مدرکه قبول کرد و گفت خوب من حافظم خرابه  مکنه اشتباه نوشته باشم .اونوقت جالب اینجاست به پسرای دیگش که خونه داده بودو اصلا ننوشته بود.
منکه واقعا مونده بودم دلیله این کارش چی بود چرا میخواست چنین کاری بکنه فرداش مادر شوهرم اومد خونه ما و گفت پدرشوهرم میخواد وصیت نامه بنویسه میخواد اونجا سهم هرکسو بنویسه وکمکایی که قبلا کرده رو از سهمه هر کس کم کنه پس یعنی میخواسته ماله مارو سوبله حساب کنه که اگه کم نوشت صدامون درنیاد منم گفتم خدا بهش صد سال عمر بده ما نیازی به مال وامواله کسی نداریم فعلا احسان باهاشون حرف نمیزنه تا ببینیم چی میشه ............. این بود اتفاقای این مدت تا اخبار بعدی همتونو به خدا میسپارم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 
سلام و صد سلام به همه دوستای خوبم خوبید خوشید سلامتی سرحالید کیفتون کوکه خدا کنه که اینجور باشه اگر از حال من بپرسید باید بگم بد نیستم این روزا حالم بهتره و اگر خدا بخواد کمکم دارم روحیمو خوب میکنم

خوب بگم از اتفاقای این چند وقت احسان از مغازه پدرش که با برادراش شریک بودن و کرایه میدادن به پدرشون جدا شد و داره خودش برای خودش کار میکنه که این مسئله باعث شده اعصابه من راحتر بشه و هم احسان بیشتر خونهست و ساعت کاریش کمتر شده واقعا کار شریکی عجب چیزه مسخره ایه من از اینجا از همه کسایی که میخوان شریک بشن عاجزانه خواستارم هیچوقت چنین اشتباهی رو نکنن حتی با فامیله نزدیکشون الان درسته درامد احسان کمتر از اونموقعس ولی ارامش اعصابی که دارم به یه دنیا میارزه .

خوب از اینکه بگذریم بگم از احوالات مادر شوهر وبقیه اعضا که یه روز خوبن یه روز بد دوباره مادرشوهر تقریبا سه چهار درصد محترم بدون هیچ دلیلی قیافه گرفتناشو شروع کرده که اینبار قیافه گرفتنشو با یه قیافه بدتر پاسخ میدم و یه کم دلم خنک میشه میدونید واقعا بعضی ادما چقدر خودشونو بی ارزش میکنن قبلا حتی از اخم کردنش حساب میبردم و راستشو بخواید میترسیدم ولی الان اصلا وجودش برام مهم نیست تا چه برسه اخم کردنش.

حالا برسیم به خبر مهمی که میخواستم بهتون بدم درمورد خانه پدری هر چند که خاطره خوشی از دوران کودکی خودم تو خانه پدری ندارم اما بازم وقتی میرم اونجا یه ارامش خاصی بهم دست میده درسته تو دورانی که مجرد بودم و به پدرم احتیاج داشتم همیشه با بیخیالیش مواجه میشدم ولی احساس میکنم الان اونم پشیمونه و پشتیبانمه خاطرات کودکی هیچوقت از یاد ادم نمیره ولی بعضی وقتی باید یه گوشه ذهنت دفنشون کنی چون نمیشه با عزیزترین کست با کینه زندگی کنی  و منم دارم همین کارو میکنم.

چندوقتیه پدرم خیلی اصرار میکنه منو احسان بریم تو یکی از واحدای پدرم زندگی کنیم ولی من همیشه رد کردم میدونید چرا همش ترسیدم چون پدرم بدترین اخلاقش منت گذاتنشه  اما دیروز کلی باهام حرف زد اونقدر اصرار کرد که تعجب میکردم میگفت میخوام بچگیتو برات جبران کنم میخوام کمکتون کنم نذار همیشه وجدانم ناراحت باشه نمیدونم درمقابله اصرارای پدرم چیکار کنم از طرفی اگر بریم اونجا از همه نظر برای ما خوبه واحسان کلی جلو میافته موندم سر دوراهی دیروز بابا میگفت دخترم اگر عصبانی شدم و منتی هم گذاشتم بذار حسابه نادونیم و پیریم به دلت نگیر من وقتی اعصابم خورد میشه نمیفهمم چی میگم  ولی قول میدم جلوی خودمو بگیرم تا زندم بذار منم یه کاری برات کرده باشم . راستش دیروز وقتی با پدرم حرف میزنم وچینو چروکای تو صورتشو میدیدم و حلقه اشکی که تو چشماش بودو نگاه میکردم تو دلم احساس کردم چقدر دوسش دارم با همه بداخلاقیهاش و تندخوییهاش بازم دوسش دارم. برام دعا کنید تصمیمه درستو عاقلانه بگیرم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط ساحل  | 
چند روز پیش یه کلینیک ناباروری و بهم معرفی کردن که رفتیم اونجا کلی ازمون ازمایش گرفتن که هزینش دورور یه ملیون شد اونم تو چنین شرایطی  حساب کنید هرچی داشتیم دادیم موقع برگشتن پنج شش هزارتومن بیشتر تو جیبمون نمونده بود . ولی دلمون خوشه که شاید مشکلمون معلوم بشه اونجا دکتر به احسان گفت واریکوسله خفیف داره و بسته به جواب ازمایشات قبلی نظر میده که ایا عمل کنه یا نه چون تحرک اسپرمش کمه و میتونه باعث سقط بشه منکه موندم بعضی دکترا میگن اصلا ربطی به سقط نداره بعضی ها هم میگن امکانش هست حالا ببنیم موش ازمایشگاهی شدن دست این دکترا چه نتیجه ای داره بازم مثل همیشه توکل به خدا برام دعا کنتید که تو این ازمایشا یه موردی باشه و بالاخره معلوم بشه دلیله این سقطا چی میتونه باشه

 

حالا بگم از خانواده شوشو تو پسته قبلی دوستان خیلی خوشحال بودن و بعضی هاشونم فکر میکردن دیگه چون عروس جدیده اینارو اذیت کرده و مادرشوهرم اقرار کرده که من بهتر از بقیه عروساشم همهچیز تموم شده و این قوم الظالمین قدر منو دونستن .

باید به این دوستای عزیز و مهربون خودم بگم که گول حرفای مامان شوشو منو نخورید و حرفاشو زود باور نکنید چون اون شاید یه روزی یه اشتباهشو گردن بگیره اما ممکنه فردای اونروز یه رفتاری بکنه که خودتونم باور نکنید این همون ادمه دیروزه بهمین دلیل فکر نکنید ساحل از شر زبونه این زن راحت شده  و زندگی بدون مشکله زخم زبونه مادر شوهرو شروع کرده .البته این موضوع دیشب که خونشون بودم بیشتر بهم ثابت شد و تو دلم از ذوقی که تو پست قبلی کرده بودم پشیمون شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 
تو این هفته اتفاقای جالبی افتاده  اتفاقی که هیچوقت باور نمیکردم بیافته همون طور که میدونید این خانواده شوشو واقعا منو اذیت کردن وازهر گونه بی احترامی دریغ نکردن همون سال اول ازدواجمون بود که یه شب تا صبح گریه میکردم و تو دلم میگفتم خدایا یه کاری بکن که قدرمو بدونن اخه من به اونا بدی نکردم.

 خلاصه سه سال گذشت و مشکلاتمونم با اونا همچنان ادامه داشت این برادر شوهر کوچیکه هم ازدواج کرد و رفت دقیقا اونی رو گرفت که مادرش میگفت قبل از اون خواستگار خواهرم بود که هم ما جواب رد دادیم و هم مادرشوهرم خودشو میکشت که این وصلت سر نگیره به قول خودش فامیل بهتر از غریبست  و اگه گوشتشو بخوره استخونشو دور نمیریزه .

ازوقتی جاری جدیده اومد با وجود اینکه من میدیدم چقدر به خانواده شوهرم بیاحترامی میکنه ولی اینا کلی اونو رو سرشون میذاشتن و بهشون خونه دادن و بهترین عروسی رو گرفتن منو احسانم طبق معمول سکوت کردیمو چیزی نگفتیم  .

 چند وقتی بود احساس میکردم مادرشوهرم با من مهربون تر شده  ولی خوب چون گاهی هم دم دمی بود و از این کارا میکرد اهمیت ندادم دیروز  مامانم زنگ زد و گفت ساحل چی شده گفتم نمیدونم  چیزی نشده گفت مادر شوهرت زنگ زده بود میگفت خواستم به خاطره تربیت همچین دختری ازت تشکر کنم این عروس جدیده پدرمونو دراورده انگار من عروسم اون مادر شوهر وکلی نالیده  اولش باورم نشد گفتم شاید مامان خواسته روحیم بهتر بشه و باهاشون بهتر از قبل باشم همچین چیزی گفته ولی بعد که بیشتر توضیح داد دیدم یه سری چیزا که فقط من میدونستمو به مامان نگفته بودمو گفته چقدر خوشحال شدم نه به خاطر اینکه ازم تعریف کرده دیگه الان به جایی رسیدم که اصلا تعریفای اونا برام مهم نیست فقط به این خاطر که بالاخره خوبیهای منو دید و فهمید که چقدر عذابم داده شاید دوروز دیگه دوباره برگرده به همون رفتاره قبلش ولی همینکه این حرفو زده برای من کافییه راسته که میگن چوب خدا صدا نداره حالا دید که فامیل بعضی وقتا بدتر از غریبست اونهمه تیکه طعنه به من میزد و جواب من فقط لبخند بود و گریه کردنای شبونه خودم درسته که من جوابشو ندادم ولی خدای مهربون بازم بزرگیشو نشون داد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 
سلام به همه دوستای گلم امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی داشته باشید طوری که این سالو جزو بهترین سالای زندگیتون قرار بدین .

خوب حالا من بگم از عید ۸۸ امسال اگر چه شروع زیبایی نداشت برای من و دلم مملو از غم بود اما امیدوارم حکایت سالی که نکوست از بهارش پیداست نشه و پایانه خوشی داشته باشه

امسال اصلا دلو د ماغ عید دیدنی نداشتم تا ۱۱ فرودین خونه مامانم بودم وفتی اومدم خونه خودمون همه جا خاک گرفته و غمگین بود یه دست لباس پنج تیکه نوزادی برای نینی گرفته بودم که کنار عسلی افتاده بودو روشو خاک گرفته بود تا چشمم بهش افتاد دوباره همه چیز جلو چشمم زنده شد ولی اینبار گریه نکردم و فقط خدارو شکر کردم ببرداشتم گذاشتم تو کشو به امید اینکه بالاخره یه روزی تنه نینی قشنگم میکنم .

روز دوازدهم رفتیم عید دیدنی خونه مادر شوشو وخواهرو برادراش سیزده بدرم باز با خانواده شوهرم بودیم چون خواهرم  خونه مامان اینا بود  و اصلا نمیخواستم ببینمش  با اونا نرفتیم تو این مدت خالم اینا هم از شهرستان اومده بودن خونه مامانم که دختر کوچولوی خالم کلی با شیرین زبونیهاش سرمو گرم کرد خلاصه که تمام سعیمو میکنم تا بتونم با روحیه و شاد باشم ونذارم شوشو از حال داغونم چیزی بفهمه و خودمم شاید اینطوری روحیم بهتر بشه .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 
سلام به همه دوستای خوبم که تو تنهایی وسختی و شادی کنارم بودید ممنون از همدردیهاتون من دوباره برگشتم اما اینبار با یه روحیه دیگه احساس میکنم بزرگتر شدم شاید این اتفاق یه نیاز بود تا بیشتر قدر زندگیمو بدونم درسته خیلی عذاب کشیدم خیلی درد کشیدم خیلی گریه کردم ولی همش به خودم گفتم ساحل این نیز بگذرد قوی باش اولش کلی با خدا دوام شد همش غر میزدم ولی خودش میدونه که بعدش بازم دست به دامنش میشیم حتما صلاحی بوده که منه بنده عاجزم از درکش بازم شکر بازم شکر خدای مهربونم هر چقدرم به مشکل بیافتم میدونم که تو بد منو نمیخوای شکرت به خاطر همه دادهات و همه ندادهات و حتی همه مشکلات. 

این چند وقته خیلی عذاب کشیدم اون دو تا سقط قبلی یه طرف این یه طرف اونقدر درد کشیدم که از شدتش از حال رفتم چشممو باز کردم دیدم بیمارستانم دارن امادم میکنن برای اتاق عمل بعدشم کورتاز دیروز مرخص شدم امروز حالم بهتره زودی اومدم پای نت میدونید به نظر من خدا این سختیهارو میده تا دوست دشمنمونو بیشتر بشناسیم و بعد از این قدمهامونو عاقلانه تر بذاریم تا قبل از این از سرزنشهای مردم ناراحت میشدم ولی الان یه احساس خیلی قشنگ دارم احساس میکنم با هر سختی و عذاب بیشتر به خدا نزدیک میشم بیشتر حضورشو تو زندگیم حس میکنم  اون خودش هر زمان صلاح بدونه و هر کی صلاح بدونه میده اگرم صلاح ندونه که نمیده ولی حتما صبرو استقامتشو میده  میدونم شاید بعضی وقتا بی تابی کنم از حرفا دلگیر بشم  از درمان خسته بشم ولی همینکه خدای مهربون کنارمون باشه و از یادش غافل نباشیم قوت قلبه بزرگییه ادما خیلی کوچیکتر از اونن که بخوان به خاطر حکمتی که خدا صلاح دونسته همدیگرو سرزنش کنن اون خودش میدونه جواب اونارم چطوری بده.

این روزا احسانم خیلی عذاب کشید از یه طرف شب عید بود و  کارای مغازه از طرف دیگه هم دنبال کارای من  فکر کنم دیگه بعد از این عمرا بچه بخواد  این چند وقته بیشتر دلم برای خونمون تنگ شد همش دوست داشتم برگردم به زندگی عادی خیلی سخته اسیر رختخواب شدنو درد کشیدن خدا قسمت هیچ کس نکنه

تو این روزای سخت از یه نفر خیلی دلم گرفت خیلی زیاد  هر چند همیشه کارش همینه و هیچوقت تو مشکلات کنارم نیست ولی فکر میکردم اینبار دلش طاقت نیاره اما اورد دریغ از یه زنگ یا یه احوالپرسی خدای من مگه میشه یه نفر که همخون ادم بشه اینقدر بیتفاوت باشه  همه فامیل از کارش تعجب کردن درست حدس زدید طبق معمول خواهرم سارا شاید تو دلتون بگید لابد چیکار کردی که اون با تو این کارو کرده اما خدایی که اون بالاست خوب میدونه من همیشه پیشرفتشو   خواستم هیچوقتم فکرشو نمیکردم که اون تو دلشون با من اینطور نباشه وراضی به خوشیم نباشه ولی خوب نباید همرو با خودت مقایسه کنی  اینکه میگن دل به دل راه داره به نظر من خیلی دروغه  من فکر میکردم خواهرو برادر سر مسائل کوچیک اگه با هم دعوا کنن بازم تو سختیهای هم طاقت مریضی و مشکلات همو ندارن ولی فهمیدم چقدر اشتباه میکردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 

داغونم بازم روزای سخت تکرار شد خسته شدم ...

خدایا چرا دادی که دوباره بگیری نمیدونم چی بگم ....     دیروز رفتم سونو بازم مثل قبل پوچ بود ............... نمیدونم دارم مکافات کدوم بدیرو پس میدم   اخه خدایا.......دوروورم هر کی ظالمه سالمتره   خدایا بسم نیست اینهمه سختی  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 
خدای مهربونم هزاران بار شکرت تو اوج نا امیدی تو اوج افسردگی و تنهایی دستمو گرفتی دقیقا زمانیکه ناامید بودم بهم امید دادی شکرت شکرت هر چقدر سجده شکر بذارم کمه در مقابل هدیه ای که بهم دادی دیگه به علم و دوا دکتر اعتقادی ندارم هر چی تو بخوای همون میشه منی که یه سال دوا درمون میکردم دقیقا زمانیکه درمانمو ول کردم کمکم کردی خدایا از صمیم قلبم به تو توکل میکنم خودت مراقب ا فرشته کوچولوم باش خدای مهربونم امسال ازت عیدی خواستم تو هم اولین عیدی رو بهم دادی خدا جونم عیدی رو که پس نمیگیرن تو رو به عظمت عیدی قشنگتو ازم پس نگیر خدا جونم خودت میدونی این فرشته چقدر برای ما عزیزه خودت محافظش باش به تو میسپارمش.  

 

 

 

فرشته قشنگم اگه بدونی چقدر دلم برات پر میزنه فندق مامان خوش اومدی چه وقته خوبی اومدی قشنگم اگه بدونی منو بابایی چقدر برات نقشه کشیدیم اگه بدونی چقدر نذرو نیاز کردیم مارو تنها نذار بمون گله قشنگم اگه تو از خدا بخوای حتما قبول میکنه بمون عزیز دلم اینبارم با رفتنت مارو گریون نکن من دیگه طاقته جدای از تو رو ندارم حالا که اومدی بمون عروسکه قشنگم اگه بدونی چقدر دوست دارم از دلت نمیاد بری اگه بدونی برای اینکه تو بیای چقدر لحظه شماری کردم چقدر اشک ریختم چقدر خوابتو دیدم و بعدش دیوونه شدم عروسکم چند روز پیش خواب دیدم با هم دست دادیم تو یه بچه سه چهار ساله بودی نمیدونم دختر بودی یا پسر ولی خیلی ناز بودی دستتو اوردی جلو باهام دست دادی وای که چه حالی داشتم چقدر دوست داشتم از تو خواب و رویا بیارمت تو واقعیت کاش میشد گل مامانی من توکلم به خداست تو هم به خدا توکل کن اون خیلی مهربونه هیچوقت مامانا و بچه هارو از هم جدا نمیکنه فقط باید عمیقا بهش توکل کنیم من قول میدیم با تمام وجود ازش بخوام تو هم قول بده بیا ازش بخوایم جدامون نکنه امییییییییییییییین 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 
من حامله شدمممممم!!!

تو استراحتم خونه مامان

به دعاتون احتیاح دارم فقط

...

بچه ها خيلى ممنون ازتبريكاتون  خواهش ميكنم برام دعا كنيد چون تجربه حاملگى پوچ و سقطرو
 داشتم خيلى ميترسم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 
35
سلام به همه دوستای خوبم خوبید خوشید

موضوع نی نی که اینقدر دوست داشتم بشه منتفی شد ومن از رویاهام اومدم بیرون برگشتم به زندگییه عادی و انتظار همیشگی نظراتتونو که خوندم احساس کردم که دارم عجله میکنم واز روی عقلم تصمیم نمیگیرم با احسان صحبت کردم وقرار شد یه ساله دیگه صبر کنم و اگر خدای نکرده نشد دنبال همچین شرایطی باشیم تا خدا چی بخواد برامون دعا کنید این روزا احساس میکنم صبرم خیلی کم شده همش غسل صبر میکنم تا شاید ارومتر بش اما بدتر میشم نمیدونم چیکار کنم توکل به خدا هر چی اون بخواد همون میشه

راستی بچه ها راسته که میگن نگهداشتنه خرگوش شگون نداره ایا کسی تجریه شخصی تو این مورد داشته ویا اطرافیانتون داشتن.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط ساحل  | 
چند روز پیش رفته بودم دکتر دوباره ادرسه یه دکتره خوب و بهم دادن و منم بدون درنگ رفتم سراغش تو مطبه دکتر بودم وومنتظره نوبتم که یکی از دوستام زنگ زد و با صدای خیلی هیجانزده گفت ساحل یکی از دوستام سه تا بچه داره و الان حاملست ۷ ماهشه اما وضع مالی خیلی بدی دارن و بچه رو نمیخواد میگه میخوام بذارمش تو بیمارستان برگردم همش از خدا میخواد بچه مرده به دنیا بیاد منم تورو بهش گفتم واونم قبول کرده که بچه رو بدده به شما تو بیمارستان تا بزرگش کنید اولش باورم نمیشد احساس عجیبی بود اما تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که میتونم مادر خوبی برای بچه کسه دیگه هم باشم گفتم من از خدامه ولی باید با احسان صحبت کنم فردا جوابشو بهت میدم .

 نفهمیدم از مطب تا خونه چطوری اومدم  شب که احسان اومد موضوعو بهش گفتم فکر میکردم ازم وقت بخواد تا فکر کنه یا اینکه راضی باشه ولی اون خیلی قاطع گفت که اصلا فکرشم نکن و هنوز زوده هرچی بهش گفتم ثواب داره واین یه موقعیته خوبه خیلیا دنبال همچین شرایطی هستن تا  اینکه برن دنباله بچه پرورشگاهی اونم با اونهمه دردسر ولی اصلا انگار دارم به دیوار میگم اخرش گفت ببخشید زدم تو ذوقت ولی نظرم عوض نمیشه و رفت خوابید. منم مونندم دوباره تنها با هزار جور سوالو جواب با خودم فکرشو بکنید اگه قبول میکرد چقدر همه چیز عوض میشد دیگه اینقدر حرصه نداشتنه بچه رو نمیخودم اینهمه دوا دکتر وبیمارستان و خرج کردن تموم میشد و در عوض یه ثوابه بزرگ میکردیم نمیدونم چرا از احسان خیلی ناراحت شدم بهش حق میدم ولی دلم ازش رنجید از اون روزه با هم سرو سنگینیم بهش گفتم من اینهمه تو زندگی با تو گذشت کردم ولی تو به خاطره من حاضر نیستی گذشت کنی حالا مثلا ما چه گلی سر خانواده هامون زدیم بچه مهم اینه که صالح باشه بعضی بچه ها هستن که بزرگ که میشن اولین دشمنه پدرو مادرن فکر میکنی دنیا عوض نشده ما خودمون چه خیری از خودیها و از همخونامون دیدیم ولی انگار مرغ یه پا داره.

 امروز استخاره گرفتم خوب اومد نمیدونم چیکار کنم شایدم بتونم احسانو راضی کنم اما نمیدونم این کاری که میخوام بکنم درسته یا نه لطفا راهنماییم کنید دوستای خوبم منتظره نظراتتون هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 
امروز شیطون گولم زد میدونید چی کار کردم رفتم سراغ خاطرات گذشته    چند تا فیلم از گذشته مونده باچند تا عکس یکی از فیلمارو گذاشتم فیلم عقدمون چند سالی بود که حتی طرف اون کیفی که اینا توش بود نمیرفتم امروز اینکارو کردم   اون ادمی که وقتی چهرشو میدیدم قلبم شروع میکرد به زدن چقدر برام غریبه بود  قبلا ازش متنفر بودم ولی حالا حتی لایق این نیست که ازش متنفر باشم همون بهتر که تو ذهنم یه غریبه بمونه.

   چه روزایی بود خدای من حالا میفهمم که عشق واقعی چیز دیگست و ما چه احساساته بچگانه ای رو با عشق اشتباه میگیریم  عشق واقعی عشقیه که به مرور به وجود بیاد عشقی که با یه نگاه به به وجود بیاد فقط میتونه یه هوسه زود گذر باشه  وبه دنبالش پشیمونی به بار بیار کاش همه جوونایی که تو سنه ۱۸ ۱۹ هستن این حرفارو گوش کنن ما ادما بیشترین اشتباهاتمونو تو اون سنا انجام میدیم و وقتی یکی از خودمون بزرگتر نصیحتمون میکنه اصلا گوش نمیدیم دوست داریم خودمون تجربه کنیم البته اینم بگم روزگار با تجربیاتی که برامون میسازه انچنان درسی هم بهمون میده که تا عمر داریم نمیتونیم فراموش کنیم .امروز بیشتر از روزای دیگه قدر زندگیمو دونستم قدر فرشته ای که دارم باهاش زندگی میکنم کسی که لایق عشق پاکه بعضی وقتا اینقدر درگیر روزمرگیای زندگی میشیم که قدر داشته هامونو نمیدونیم وگیر میدیم به نداشته هامون اون فیلم باعث شد امروز یه کم به خودم بیام و خدارو به خاطر همهچیزای خوبی که بهم داده شکر کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 
سلام من تصمیم کبری رو گرفتم و میرم کلاس زبان چیزی که بدم اومد سرم اومد استادمون از در که میرسه انگلیسی میحرفه تا وقتی بره خیلی هام که چیزی حالیشون نمیشه مثل من فقط میگن یس خیلی قیافه ها دیدیدنیه مخصوصا وقتی سوال میپرسه  از همون اول از این درس چه تو مدرسه و چه تو دانشگاه بدم میومد ولی باید یاد گرفت خیلی به در میخوره به امید اینکه یه روز بتونم مثل بلبل انگلیسی حرف بزنم

راستی بچه ها یه راهنمایی ازتون میخوام من از سرویس هوشمند برای کانکت شدن استفاده میکنم ولی هزینه تلفنش از اون چیزی که میگن خیلی بالاتر میاد اگر راه دیگه ای هست بگید به نظرتون کارت به صرفه تره یا همین هوشمند؟؟؟؟؟؟؟ چند جا خوندم که تو این سرویس هزینه هارو بالاتر حساب میکنن و یه جوری کلاه برداری میکنن

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 
سلام به همه دوستای خوبم به همه دوستانی که تازه با وبلاگم اشنا شدن خوش امد میگم چقدر نظرات زیبایی داده بودید یک دنیا ممنونم امیدوارم شما هم به جمع دوستای مهربونم اضافه بشیدو منو تنها نذارید

این چند روز اتفاقاتی افتاد که خیلی سرم شلوغ بود اول بگم از روز عاشورا صبح ساعت ۹ از خواب بیدار شدیم خوشحال بودم که شوشو اونروز و روز قبلش خونه بود رفتیم خونه مامان اینا کلی موندیم تو ترافیک و پشت دسته ها چه کیفی داد از همه طرف صدای طبل میومد نمیدونم چرا اینقدر صدای طبلو دوست دارم .بعد از کلی منتظر بودن دیدیم نخیر باید تا ظهر پشت دسته ها  بمونیم این شد که تصمیم گرفتیم ماشینو یه جا پارک کنیم و پیاده بریم منم دلشوره گرفته بود م که کاش دیر نرسیم و به بابا اینا یه کم کمک کنیم خلاصه بعد از دوندگی زیاد که  وسطش دلم شیر کاکائو خواست و رفتم گرفتم همینطور که راه میرفتم میخوردم حالا تصور کنید یه نفر داره مدوه و شیر کاکائو میخوره  از بغل لیوانم همه مریزه رو لباسش بالاخره رسیدیم اشپز و بقیه در تکاپو بودن بازم اون حالو هوای همیشگی تا رسیدیم گریم گرفت اخه چند سال پیش از همین دیگ امام حسین حاجتمو گرفته بودم حالا با حاجتی که خدا بهم داده بود اومده بودم دوباره تا ازش بازم گدایی کنم مامانم همش سر دیگ برای من دعا میکرد و گریه میکرد از خودم بیشتر برام اشک میریخت اونجا بود که تو دلم گفتم مامان مهربونم خدا تورو ازم نگیره  وقتی در دیگ باز میکردن صدای یا حسین تو کل حیاطو کوچه پیچیده بود بعدش بابام منو بغل کردو گفت دخترم امیدوارم هر حاجتی میخوای خدا بهت بده و گریه میکرد احسانم سر دیگ وایستاده بود و با اون دل مهربونش دعا میکرد از دیدن زمزمه هاش اشکم سرازیر شد خدایا منو شرمنده شوهرم نکن نذار طعم پدر شدنو نچشه اینبارم مهمونتیم مارو از درت دست خالی برنگردون اومدیم ازت گدایی بهت قول میدیم پدرو مادر خوبی باشیم ماروهم لایق بدون خدای مربونم

دم درم که مردم صف کشیده بودن و صلوات میفرستادن خیلی قشنگ بود ولی خیلی زود تموم شد اصلا احساس خستگی نمیکردیم به قول مامانم کار امام حسین ادمو خسته نمیکنه و واقعا هم همینطور بود اخر شب اومدیم خونه خودمون یه کم استراحت کردیم که بعد بریم شام غریبان وقتی از در اومدیم بیرون که بریم دیدیم کفشامون نیست کفشامونو برده بودن اونم دو جفت کفش نو شوشو رو کلی این ورو اونورو نگاه کردیم نخیر نبود که نبود اقای دزد تشیرفشونو به سرعت برده بودن به خودمون دلداری دادیم وگفتیم عیب نداره صدقه بود بیخیال و رفتیم شام غریبان وساعت دوازده برگشتیم خونه .

فرداش شوشو رفت دوباره سر کار ظهر که برگشت خونه دیدم اصلا حوصله نداره پرسیدم چی شده   گفت امروز تو مغازه حساب کتاب کردیم و دیدیم اگر بابام هر ماه سه ملیون اجارشو بگیره برای ما میمونه ماهی ۲۸۰ الی ۳۰۰ هزار تومان درامد و این در شرایطیه که ما ماهی چهارصد هزار تومن قسط داریم اینو که شنیدم دیگه اعصابم خورد شد یعنی اینهمه از صبح تا شب کار کردنو روزای عیدو تعطیلی موندن تو مغاز بدون هیچ تعطیلی فقط ۲۸۰ هزار تومن !!!!!!!!!!!!!!!!!

خوب اجارشو کم کنه ناسلامتی پدره مگه غریبس که تا قرون اخره اجارشو میگیره تازه منت میذاره که بهتون تخفیف دادم خدایا به چه کسایی ثروت میدی قربون کرمت خلاصه کلی با شوشو صحبت کردیم و برام دردول کرد خیلی ناراحت بودو تصمیم گرفتیم تا تموم شدن قراردادش با پدرش از اونجا دربیاد و به فکر یه کار دیگه باشیم از فرداشم رفتیم چند جا مغازه دیدیم تا شاید اجاره کنه تا ببینیم خدا چی میخواد خدا خودش روزی رسونه ولی این وسط اینجور پدرمادرا فقط خاطره بد تو ذهن بچه هاشون میذارن جالب اینجاست اون یکی داداشا اصلا اعتراضی ندارن بابات کمی درامد میدونید چرا چون هم خونه دارن زیر سایه اونا هم اجاره میگیرن و هم خرج خونشونو پدرشوهرم میده ولی من به جرم اینکه عروسی که اونا انتخاب کردن نبودم و فامیلشون نیستم اینار باید تحمل کنم اما زندگی بی منت و فقیرانه با شوشو رو ترجیح میدم به زندگی با منت و شاهانه اونا فقط یه چیزی رو از ته دل همیشه میگم خدا به خود ادم بده و هچ کسو محتاج هیچکس نکنه امییییییییییییییییییییییییییییین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط ساحل  |